پدرِ عکاسِ لحظههای زندگی پسر شهیدش را ثبت کرده است
اتفاق غریبی نیست اگر عکاس باشی و آلبومآلبوم عکس خانوادگی داشته باشی. چیز عجیبی نیست وقتی خودت دوربین به دست باشی و بچههایت از تمام سالهای عمرشان عکس داشته باشند. وقتی در دهه شصت به تو عکاسباشی بگویند، آن وقت است که آلبومهایی خواهی داشت با عکسهای سیاه و سفید و روتوش شده از تکتک اعضای خانوادهات.
حبسکردن لحظههای شیرینی مثل تولد بچهها، اولین روز مدرسه، قدکشیدن شان، مسافرتها و... در قاب دوربینت سبب میشود همیشه طعم شیرین آنها را برای خودت مرور کنی و این اتفاق عجیبی در زندگی یک عکاس نیست؛ اما سخت است که عکاس باشی و روزی مجبور شوی از جسم بیجان پارهتنت که برای همیشه چشم بر این دنیا بسته، عکس بیندازی و بعد بگذاری کنار همه عکسهای دیگرش داخل آلبوم.
طاقتفرساست زمانی که قلبت پر از اندوهِ از دستدادن فرزند است، برای آخرین بار لنز دوربینت را سمت چهره پسرت بگیری و با چشمان پر از اشک، عکس بیندازی؛ آن هم از گلوی تیرخوردهاش.
بیشک آنقدر سخت است که هربار با دیدن عکس، بغضت میگیرد و به کسی که آلبوم را ورق میزند، میگویی: «اولین عکس و آخرین عکس زندگیاش را خودم گرفتم؛ در هر دو عکس چشمانش بسته است.»
و هربار ادامه میدهی: «او برای ماندن، پا به این دنیا نگذاشته بود، شهادت خواسته قلبیاش بود.»
فقط هفده سال داشت
«محسن» فرزند ارشد خانواده رحمانیان بود که کودکیاش در خیابان شهید هاشمینژاد (عشرتآباد قدیم) و نوجوانیاش در بولوار فردوسی گذشت. تا کلاس اول راهنمایی تحصیل کرد و بعد از آن با رهاکردن مدرسه، به شاگردی در مغازه جوشکاری پرداخت.
سه سال بعد، در بهمن ۱۳۶۵ وارد سپاه و پس از گذراندن سه ماه دوره آموزشی، در فروردین۱۳۶۶ به جبهه اعزام شد. از زمان رفتنش تا شش ماه بعد، چندبار برای دیدن خانواده به مرخصی آمد و سرانجام در هشتم شهریور، مصادف با پنج محرم همان سال، درحالیکه فقط هفده سال داشت، در جزیره مجنون به شهادت رسید.
عضو بسیج اداره پدرش بود
محمد رحمانیان و فاطمه جبینی، پدر و مادر شهید محسن رحمانیان عکسهای فراوانی از فرزند شهیدشان دارند. عکسهایی که از لحظ تولد محسن تا هفده سالگی او را ثبت کرده است. محمد رحمانیان عکاسی را از سال۴۷ شروع میکند؛ یعنی دو سال پیش از تولد محسن. آنموقع در عکاسی «یونیورسال» روبهروی آموزشوپرورش مرکزی کار میکرده، بعد میرود عکاسی «آژنگ» روبهروی سینما هویزه.
اما سال۶۱ برای همیشه این شغل را رها میکند، چون دیگر فرصتی برای پرداختن به آن نداشته؛ «از سال۵۲ به استخدام شرکت آبوفاضلاب مشهد درآمدم و از سال۵۷ نیز وارد بسیج این اداره شدم؛ به همین خاطر با وجود علاقهای که به عکاسی داشتم، به خاطر مشغله زیاد، آن را رها کردم.»
ورود محمد رحمانیان به شرکت آبوفاضلاب و اینکه در بسیج این اداره، سمت فرمانده پایگاه را میگیرد، بعدها زمینهساز ورود پسرش محسن به فضای بسیج و انگیزهدادن به او برای رفتن به جبهه میشود.
هوایی ِجبهه شده بود
محمد رحمانیان برای تمام مراسم بسیج، محسن را با خود میبرده و شهید درحالیکه هنوز نوجوانی بیش نبوده، در تمام برنامهها شرکت میکرده؛ «محسن را با خودم به مراسم و راهپیماییهای بسیج اداره میبردم. اهل دعای کمیل و ندبه بود و به همراه چند نفر دیگر، سفرهانداز دعای ندبه.
سال۶۵ از طریق بسیج اداره، او را برای آموزش نظامی فرستادم. یک ماه بعد از اتمام آموزشش، هوایی شده بود و میخواست به جبهه برود. من و مادرش در ابتدا مخالف رفتن او بودیم، اما بعد که اصرارهای او را دیدیم، با رفتنش موافقت کردیم. اینطور شد که او بهمن سال۶۵ خودش را به سپاه معرفی کرد، سه ماه دوره آموزشی را گذراند و فروردین به جبهه اعزام شد.»
از فردایش دیگر بیتابی نکردم
فاطمه جبینی، بعد از شهادت محسن، تا مدتی خیلی بیتابی میکرده، بهویژه که بعضی اطرافیان، او و همسرش را سرزنش میکردهاند که چرا اجازه دادهاند پسر هفده سالهشان به جبهه برود؛ تا اینکه شبی خواب محسن را میبیند؛ «شوهرم برای دلداری دادن به من میگفت شهدا زندهاند و پیش خدا روزی میخورند؛ اما من همیشه گریه میکردم و میگفتم خسته شدم از بس این جمله را شنیدم.
بالاخره شبی خواب دیدم محسن خانه آمده. پرسیدم: کجا بودی؟ جواب داد: یک روزه مهمان، صدساله دعاگو. بعد رفت توی بهارخواب و پتو پهن کرد تا بخوابد. پرسیدم: چه وقته خوابیدنه؟ گفت: آمدم چیزی به شما بگویم و بروم.
از بس خدا را به عزت و جلالش قسم دادی به من اجازه دادند بیایم. آمدم یک کلام بگویم که اگر مادر شهید، پشت سر فرزندش گریه کند و ناراضی باشد، اجر شهیدش را ضایع میکند. بعد از خواب بیدار شدم و همان نیمه شب گریه کردم. از فردا انگار صبرم زیاد شده باشد، دیگر بیتابی نکردم.»
عکس آخر
آنطور که پدر و مادر شهید، بعدها از واقعه شهادت محسن اطلاع پیدا میکنند، او به همراه دو نفر دیگر از همرزمانش، سوار بر قایق، برای عوضکردن شیفت میرفتهاند که در کمین عراقیها و در اصابت تیرهای آنان قرار میگیرند. یکی از تیرها به گردن محسن میخورد و او را داخل آب میاندازد.
پدر در مراسم به خاکسپاری پسرش، برای گرفتن آخرین عکس از او دوربین به دست میشود
همرزم دیگرش از ناحیه پا، زخمی میشود و او هم به آب میافتد، اما با یک دستش، نیزارها و با دست دیگرش، یقه لباس محسن را محکم میگیرد تا او زیر آب نرود. نفر سوم نیز که از قایق بیرون میافتد، پایین میرود و پیکرش مفقودالاثر میشود.
پدر در مراسم به خاکسپاری پسرش، برای گرفتن آخرین عکس از او دوربین به دست میشود و از پیکر و گلوی تیرخورده اش عکسهایی میگیرد که حالا با دهها عکس دیگر در آلبوم چیده شده، عکسهایی از نوزادی تا شهادتش.
کوچهای به نام او
خانواده رحمانیان الان بیست سالی میشود که در قاسمآباد و محله استادیوسفی ساکن هستند. بعد از حدود پنج سالی که به اینجا نقل مکان میکنند، محمد رحمانیان به شهرداری مراجعه و درخواست میکند تا کوچهشان را به نام پسرش نام گذاری کنند.
رابطه این خانواده با همسایهها بسیار خوب است و آقای رحمانی از اظهار لطف و محبت همسایهها به خانوادهاش، اظهار شرمندگی میکند. حاجخانم هم پای ثابت جلسات قرآن و مراسم خانگی بانوان کوچه است؛ کوچهای که سالهاست تابلوی شهید محمد رحمانی در ورودی آن به چشم میخورد تا یاد او را برای مردمی که حالا در آرامش زندگی میکنند، زنده نگه دارد.
به دوستانش یادگاری داده بود
«از بچگی زیر بار حرف زور نمیرفت. دلیل ترک تحصیلش نیز همین بود. سال اول راهنمایی که بود، یکی از همکلاسیهایش در زدوخورد با بچههای مدرسه، دستش شکست و به ناحق تقصیر را به گردن محسن انداخت.
مسئولان مدرسه هم، حرف هم کلاسی اش را باور کردند و رفتار نامناسبی با پسرم نشان دادند؛ البته، چون در آن مدرسه، دانشآموزانی تحصیل میکردند که والدینشان دکتر و مهندس بودند، تبعیضهای دیگری هم بین بچهها قائل میشدند که محسن را خیلی ناراحت میکرد؛ بههمینخاطر مدرسه را رها کرد و اصرار من و پدرش هم برای ادامه تحصیل فایدهای نداشت.»
فاطمه جبینی بعد از گفتن این حرفها ادامه میدهد: «محسن نمازش را سروقت میخواند و با هر کسی رفاقت نمیکرد؛ مگر آنهایی که با خودش همعقیده بودند. پیش از رفتن به جبهه، خجالتی بود و کمتر منزل فامیل میآمد؛ اما بعد از آن، چندباری که به مرخصی آمد، خودش به تنهایی به همه اقوام سرمیزد، احوالشان را میپرسید و حلالیت میطلبید.
بزرگتر از سنش رفتار میکرد؛ به ویژه از وقتی وارد جوشکاری شد و فهمید درآوردن خرج خانواده، چقدر سخت است، بیشتر قدر زحمات پدرش را میدانست. بعد از شهادتش فهمیدم بار آخری که به مرخصی آمده، به همه دوستانش هدیهای به عنوان یادگاری داده، گفته من دیگر برنمیگردم و سپرده بود که به من چیزی نگویند.»
نمیخواستم حقیقت را باور کنم
مادر شهید درباره روزی که خبر شهادت پسرش را شنید این طور میگوید: «از طرف سپاه، اول در منزل آمده بودند تا خبر شهادت محسن را بدهند. ظاهرا یکی از دوستان پسرم که موضوع را میفهمد، مانع میشود و آدرس محل کار شوهرم را میدهد تا خبر را برای او ببرند.
آن روز من خیلی دلشوره داشتم، مرتب چادر سر میکردم، تا جلوی در میرفتم و برمیگشتم. میدیدم همسایهها با هم پچپچ میکنند و انگار خبرهایی است. بعد از ناهار برای خرید بیرون رفتم و وقتی برگشتم بچهها گفتند بابا آمده عکس محسن را برده؛ اما من باز هم شک نکردم.
کمکم خواهرها و برادرها و فامیل به خانه ما آمدند. کسی حرفی نمیزد. بعد از نماز مغرب بود که احساس کردم هوا، هوای دیگری است و حدس زدم ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد؛ اما نمیخواستم باور کنم، به خودم میگفتم این فکرها را از خودت دور کن. خودم را به راه دیگری میزدم؛ تا اینکه خواهرشوهرم آمد و به من تسلیت گفت. دیگر چارهای نداشتم جز اینکه با حقیقت روبهرو شوم.»
من میروم تا شما بمانید
وقتی شهید محسن رحمانیان در جزیره مجنون، به دفاع از کشورش میپرداخته، پدرش نیز تصمیم میگیرد راهی جبهه شود. چون مادر خانواده مخالف بوده، پدر سرکشی از محسن را بهانه میکند و بالاخره راهی میشود؛ اما او پیش محسن نرفته؛ به کردستان میرود و سه ماه آنجا میماند.
وقتی محسن متوجه موضوع میشود از پدرش میخواهد خانه برمیگردد؛ «زمانی که هر دو برای مرخصی به خانه برگشته بودیم به من گفت یکی از دلایلی که من به جبهه رفتم این بوده که سایه شما روی سر خانواده باشد. شما سرپرست ما هستید و بهتر است همینجا بمانید.
بعد خودش دوباره اعزام شد و آن آخرین باری بود که ما او را دیدیم. ۱۵روز بعد، خبر شهادتش را آوردند. هشتم شهریور سال۶۶، مصادف با پنجم محرم شهید شد و سیزدهم محرم نیز به خاک سپرده شد. فاصله بین رفتنش به جبهه و شهادتش چیزی بین هفت تا هشت ماه بود.»
در اداره خبر شهادت را به من دادند
محمد رحمانیان که از سال۸۰ بازنشسته شده، هنوز بعد از گذشت ۲۷ سال از شهادت پسرش، وقتی خاطرات او را مرور میکند، اشک به چشمانش میآید، انگار که نبودن محسن هنوز برای او و همسرش تازگی دارد؛ «یادم هست زمانی که جوشکاری میرفت، وقتی شبها به خانه برمیگشت از شدت درد چشمهایش، روی آنها سیبزمینی میگذاشت. از وقتی سرکار رفت، مرد شد. به من میگفت تو چطور خرج یک زندگی را درمیآوری؟»
وقایع آن روز را با جزئیاتش به یاد دارند؛ هم آقای رحمانیان و هم همسرش؛ همان روزی را که خبر شهادت پسرشان را به آنها دادند؛ «من بعد از ساعت کاری در اداره مانده بودم، چون جلسه داشتیم. جلسه که تمام شد، دیدم بین بچهها، حرف و حدیثهایی رد و بدل میشود و بعد به ما گفتند خانه نروید که اینجا خیلی کار داریم.
بعد از ناهار بود که یکی از همکاران گفت: میخواهم خبری به تو بدهم. ظاهرا محسن مجروح شده و بیمارستان است. تا این حرف را زد، گفتم: دروغ میگویی، پسرم شهید شده. بعد حقیقت را از زبانش شنیدم. انگار خدا در آن لحظه صبر عجیبی به من داد؛ آنقدر که ساکت شدم و فقط گفتم: چکار باید بکنم.
گفت: برو از خانه یک عکس از محسن بیاور. بایدفردا برای شناساییاش به معراج شهدا برویم و پس فردا تشییعش کنیم. خانه رفتم، همسرم نبود. برای اینکه فرزندانم موضوع را نفهمند طبیعی و با خنده، عکس را از آلبوم برداشتم و برگشتم اداره. آنجا به خواهر و برادر و بزرگترهای فامیل زنگ زدم و شهادت محسن را خبر دادم.»
* این گزارش چهارشنبه، ۲۶ شهریور ۹۳ در شماره ۱۱۷ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.
